دوشنبه, 08 آذر 1400
شناسه خبر:5635

اطلاعات سپاه پاسداران و سازمان مجاهدين خلق (منافقين)

  • انداز قلم
مقالات و تحلیل ها

تاريخ شفاهي دكتر محسن رضايي

يكي از ويژگيهاي سازمان هاي اطلاعاتي شناخت كافي نسبت به جريانهاي سياسي و تحت نظر گرفتن آنها و آمادگي لازم براي مواجهه با رويدادهاي آتي مي باشد. مسئولان اطلاعاتي سپاه از بدو تشكيل واحد اطلاعات سپاه، جريانهاي سياسي فعال در كشور  از جمله سازمان مجاهدين خلق(منافقين) را در نظر داشتند.

از آنجا كه مسئولان اطلاعات سپاه معتقد بودند كه منافقين دير يا زود دست به اسلحه مي‌برند و سازمان به‌زودي از فاز سياسي وارد فاز نظامي مي‌شود، خود را براي رويارويي آماده مي كردند، اما بزرگترين مشكل در اين برهه زماني اين بود كه سازمان در ظاهر در فاز سياسي قرار داشت و حركت پنهان و خزنده اي براي ورود به فاز نظامي در پيش گرفته بود و فضاي سياسي آن روز جامعه، برخورد با سازمان مجاهدين خلق را قبول نمي نمود.

 جلسه هفدهم تاريخ شفاهي دكتر محسن رضايي اختصاص  به بازخواني رفتار سازمان مجاهدين خلق(منافقين) و علل عدم برخورد با عناصر اين سازمان  دارد.

مشروح اين بخش از گفتگو به نقل از كتاب تاريخ شفاهي دكتر محسن رضايي راه (در شرف انتشار) به شرح ذيل است:
 
دكتر محسن رضايي: من از همان ابتدا نسبت به منافقين حساس بودم. لذا در يكي از كليساهاي اطراف خيابان پاسداران تيمي از دوستان را مستقر كرديم تا كار روي منافقين و امنيت داخلي را شروع كنند. اين اقدامات مقدار زيادي وقت ما را گرفت. كمي بعد متوجه شديم كه دوستان عمدتاً دنبال كارهاي ديگر هستند و اصلاً تصورشان از امنيت چيز ديگري است. هنگامي‌كه امنيت داخلي را تحت عنوان چهار هزار و بخش التقاط درست ‌كرديم، منافقين با سرعت جلو مي‌رفتند.

زماني‌كه ما شروع كرديم، اولاً تشكيلات اطلاعات پشتوانة قانوني قوي نداشت كه بتوانيم با كمك آن در داخل كشور مانور بيشتري بدهيم؛ ثانياً ازنظر فضاي سياسي اصلاً كسي قبول نداشت كه ما روي منافقين كار كنيم، چون مي‌گفتند براي چي مي‌خواهيد اين كار را بكنيد؟ اينها كه فعلاً همراهي مي‌كنند، حالا نوعي بدسليقگي هم دارند و مخالفت‌هايي هم مي‌كنند. ما هرچه با آقايون صحبت مي‌كرديم كه اينها اعتقادشان را نسبت به روحانيت، امام و مشي مبارزة مسلحانه عوض كرده‌اند، هيچ‌كس قبول نمي‌كرد.

كار بسيار سختي را شروع كرديم درحالي‌كه مقاومت‌هاي سياسي مقابل ما وجود داشت. لذا ناچار بوديم رصدكردن منافقين را نه‌تنها از منظر عمومي و خود منافقين پنهان نگه ‌داريم، بلكه از دوستان انقلاب و مسئولان كشور هم پنهان كنيم. تنها كانالمان امام بود. [قبلاً اشاره كردم] كه در اولين ملاقاتي كه با امام در قم داشتم، من شنيدم منافقين مي‌خواهند امام را ملاقات كنند. من نگران به قم رفتم و به احمد آقا گفتم ما نگران اين ملاقات هستيم. احمد آقا گفت: چرا؟ گفتم ما نگران هستيم و حرف‌هايي داريم كه مي‌خواهيم خدمت امام عرض كنيم. بعد ترسيدم شايد ملاقات جور نشود، با آقاي [حسن] صانعي صحبت كردم كه من حتماً بايد امام را ببينم.

بالاخره خدمت امام رفتم و عرض كردم ظاهراً مسعود رجوي مي‌خواهد خدمت شما بيايد. امام فرمود: بله مگر چه اشكالي دارد؟ گفتم من فكر مي‌كنم كه ايشان مي‌خواهد از قِبَل شما اعتبار بگيرد و تشكيلاتش را گسترش دهد. امام كمي تأمل كرده و فرمودند خُب چه اشكالي دارد؟ من هروقت بخواهم آن اعتبار را از اينها پس مي‌گيرم!

طاهري: يعني امام از اين قضيه برداشت تهديد نداشتند؟!

دكتر رضايي: حداقل از ملاقات با ايشان برداشت تهديد نداشتند. شايد هم مي‌خواستند اينها را تست كنند كه آيا در بحث قانون اساسي پشت سر امام قرار مي‌گيرند يا نه؟

عكسي كه گفته شده عوامل منافقين مخفيانه  از ملاقات حضرت امام (ره) با مسعود رجوي و موسي خياباني انداختند.

مجيد علوي: امام مي‌خواستند به‌نوعي اتمام‌حجت كنند.

دكتر رضايي: شايد هم امام مي‌خواستند منافقين را تست كنند، ولي اين صحبت مانع از اين نشد كه ما كارمان را دنبال نكنيم. من يادم هست كه بعضي وقت‌ها آقاي جمالي پيش من مي‌آمد يا قبل از آن، آقاي مولايي و هميشه به دوستان مي‌گفتم عجله كنيد. مي‌گفتند چه‌ كار كنيم؟ [با خنده] مي‌گفتم بابا عجله كنيد. اينها را شناسايي كنيد. كجا هستند؟ اسلحه دارند؟ اسلحه ندارند؟ چقدر اسلحه دارند؟

مثل كسي كه در ماهيتابه روغن داغ افتاده است، بالا و پايين مي‌پريدم، ولي سكوت و آرامش كامل ميان مسئولان كشور سكوت و آرامش كامل بود و ما از ترس اينكه نكند اينها با ما مخالفت كنند، مدتي كارهاي خود را از مسئولان كشور هم پنهان مي‌كرديم. نظر آقايون از شهيد بهشتي گرفته تا ديگران اين بود كه ما بايد به طريقي اينها را تا آنجايي كه ممكن است حفظ كنيم كه به انحراف بيشتر كشيده نشوند.

♦: آقاي رضايي، آيا آن زمان در واحد اطلاعات سپاه كار روي التقاط اولويت داشت؟

دكتر رضايي: حالا اينها را دوستان به من كمك كنند.

جواد جمالي: آقاي رضايي اصرار داشتند روي قضيه منافقين كار جدي‌تري صورت بگيرد و با اولويت قوي‌تري دنبال شود، ولي بعضي از دوستان باتوجه‌به فضاي بيروني مقاومت مي‌كردند و حتي مي‌گفتند آقاي رضايي يك سري مسائل شخصي با آقاي رجوي دارد. ما الآن ازسوي اينها تهديدي احساس نمي‌كنيم. الآن بحث ساواكي‌ها مطرح است. بعضي از شاخه‌هاي مسلحانة ديگر هست. ارتش هست. چريك‌ها هست. پيكار هست. فرقان هست، ولي نهايتاً بعد از بحث‌هاي زياد به‌شكل اقناعي مسئله جمع‌وجور و دنبال شد.

دكتر رضايي: بله. در بيرون از واحد اطلاعات سپاه هم همين‌طور بود. در بيرون از واحد، باز بچه‌هاي سپاه نمي‌دانستند چه حادثه‌هايي در كمين هست! نمي‌دانستند چند ماه آينده چطور مي‌شود؟ لذا هميشه كارهاي اطلاعات سپاه را با ديد منفي دنبال مي‌كردند و به دوستان ما مي‌گفتند اينها آنتن هستند.

حتي تصويري از ساواك در ذهنشان شكل مي‌گرفت و چون آن شور و هيجان انقلابي و... بر افكار عمومي غلبه داشت، بچه‌هاي ما در داخل خود سپاه تحت ‌فشار بودند و دوستان در ستاد سپاه نيز در كمك به واحد اطلاعات خيلي سخت مي‌گرفتند. مثلاً اگر ما يك خودرو يا مقداري پول مي‌خواستيم، كلي مشكل داشتيم.

لذا معمولاً امكاناتمان را خارج از سپاه تأمين مي‌كرديم و بخش زيادي از امكانات اداري اطلاعات سپاه را از گروه‌هايي كه با آنها درگير شده بوديم، به دست آورده بوديم.

طاهري: پيچيدگي رفتار منافقين و نفوذشان در برخي مسئولين هم مؤثر بود. مثلاً فرزندان آقاي گيلاني منافق بودند. فرزندان آقاي گلزادة غفوري منافق بودند. فرزندان بسياري از مسئولين گرايش‌هاي خيلي جدي به سازمان داشتند.

دكتر رضايي: بله. يكي از پسران آقاي جنتي هم با اينها بود؟

طاهري: بله. گرايش‌هاي جدي داشتند. اينها ذهن مسئولان نظام را نسبت به منافقين جهت‌دهي مي‌كردند. درنتيجه دوستان براي اينكه بتوانند چهرة واقعي [از منافقين] ترسيم كنند، با دشواري‌ خيلي جدي مواجه بودند.


جمالي: اين نكته را هم اضافه كنيد كه در آن فضا كار اطلاعاتي و امنيتي ارزش تلقي نمي‌شد و براي خيلي از خانواده‌هاي ما پوششمان پوشش سپاه بود و خيلي‌هايشان نمي‌دانستند كه اينها كار اطلاعاتي مي‌كنند. چون آن موقع به‌دليل برداشتي كه از ساواك و شكنجه در ذهن مردم باقي‌ مانده بود، فضاي عمومي هم مانع انجام كار اطلاعاتي بود.

دكتر رضايي: بله، از اطلاعات، تصوير غلط و حالت تنفر وجود داشت. يا بااينكه در جنگ بوديم و مي‌خواستيم تيپ و لشكر درست كنيم، باز بچه‌هاي سپاه زير بار [تشكيل] تيپ و لشكر نمي‌رفتند. چرا؟ چون از ارتش و كار نظامي تصور منفي داشتند. تنفر از كار اطلاعات خيلي بدتر و بيشتر بود. واقعاً اينهايي كه آن موقع در اطلاعات سپاه بودند، بهترين بچه‌هاي انقلاب و خالص‌ترين بچه‌هايي بودند كه با آن شرايط و فضا و جو‌سازي وارد واحد اطلاعات شدند. فداكاري فوق‌العاده زيادي در مقابل جو نامساعد بيرون ـ كه نه‌تنها ازنظر افكار عمومي تشويق نمي‌شدند، بلكه بالعكس تنبيه هم مي‌شدند ـ [از خودشان نشان مي‌دادند] ولي آنها آمدند و وارد اطلاعات سپاه شدند.

آن موقع حتي بعضي‌ها وارد سپاه هم نمي‌شدند و مي‌گفتند كار سپاه نظامي است، ما مي‌خواهيم در روستاها كار كنيم. آنهايي كه فداكاري كرده و به سپاه مي‌آمدند، برچسب نظامي‌گري را مي‌پذيرفتند، ولي وضع قابل‌تحمل بود. حالا اينهايي كه بايد كار اطلاعاتي مي‌كردند [با خنده] ازنظر افكار عمومي بدترين كار را بايد مي‌پذيرفتند [كه] جز اعتقاد فوق‌العادة بچه‌ها چيز ديگري [عامل ادامه كار آنان] نبود.

بنابراين، منافقين در بهترين شرايط رشد مي‌كردند، ولي ما كه بايد روزي با اينها روبه‌رو مي‌شديم، در بدترين شرايط بوديم. همه‌چيز به نفع آنها و به ضرر ما بود. يعني افكار عمومي، مسئولان كشور و حتي خود سپاه و در درون خود واحد اطلاعات هم باز بچه‌ها تاحدي تحليل ما را از منافقين قبول نداشتند.

♦: آقاي دكتر، در بحث مقابله با منافقين چه‌ كار مي‌كرديد؟ شنود هم مي‌كرديد؟

دكتر رضايي: از سال 1359 كه سال اوج‌گيري فعاليت‌هاي ما عليه منافقين بود، كم‌كم شنود را فعال كرديم. من از آقاي قدوسي براي دستگيري اعضاي گروه فرقان حكم گرفته بودم، به ايشان ‌گفتم ما روي منافقين داريم كار مي‌كنيم، ايشان تأييد كرد شما مي‌توانيد با استفاده از اين حكم درمورد منافقين هم عمل كنيد؛ و ما از سال 1359 شنود و تعقيب و مراقبت را فعال كرديم.

اسدي: كلاً بخش 2000 را روي منافقين گذاشتيم.

علوي: خود ما دررابطه‌با واحد در اداره دوم ارتش آموزش ديديم.

دكتر رضايي: دوستان كمك كنند سال 59 را بگوييم.

طاهري: مدل مديريت واحد اطلاعات به نظر من بايد به يك مدل جدي تبديل شود. ما در صحنه عمل، خِرد جمعي داشتيم و صحنه براي بروز استعدادها مهيا بود. حتي بچه‌هايي را مي‌ديديد كه در سطوح پايين با آقاي جمالي مي‌نشستند و ديدگاه‌هايشان را مطرح مي‌كردند و عملي مي‌شد.

دكتر رضايي: بله، يا انتقاد مي‌كردند و مي‌گفتند اين كار را قبول نداريم.

طاهري: فضاي بازي وجود داشت، درعين‌حال كه صميميت هم بود. خود آقاي دكتر اين فضا را ايجاد كرده بود و به ما اجازه مي‌داد از پتانسيل بچه‌هاي 22 ـ21 ساله حداكثر بهره‌برداري را بكنيم.

اسدي: در كنارش، اطلاعات 36 ميليوني و ستاد خبري بود كه مردم اطلاعات محلي خودشان را مي‌دادند.

طاهري: مدل واحد اطلاعات سپاه ـ كه من اسمش را مديريت صحنه مي‌گذارم ـ همه را در صحنه نگه مي‌داشت. همه فكر مي‌كرديم.

دكتر رضايي: همه ‌چيز هم كنترل مي‌شد. حالا اگر آقا جواد يادش هست، رويدادهاي سال 1359 را بگويند.

جمالي: همان‌طور كه مي‌دانيد سال 59 آغاز كار بود و واحد اطلاعات سپاه تازه‌كار بود، باتوجه‌به تأكيدات آقاي رضايي مسئله التقاط محوريت پيدا كرد. اگر فرض كنيم در بخش راست يا بخش فرقان در كنار كارهاي ديگر كار امنيتي هم داشتيم، دررابطه‌با مجاهدين خلق، عمدتاً تمركز روي جمع‌آوري اطلاعات بود. در همين سال، ما توانستيم سوابق زندان را جمع‌آوري كنيم، و ديدگاه‌هاي بچه‌ها و اطلاعات و شناخت آنها از سازمان جمع‌آوري شد. اسناد و مدارك آمد و بچه‌ها يواش‌يواش ازطريق جنبش مجاهدين خلق يا جنبش ملي مجاهدين وارد سيستم اينها شدند.

به‌خصوص دررابطه‌با فعاليت‌هايي كه در عرصه‌ اجتماعي داشتند. از همين مقطع كه اعضاي سازمان علامت سلامتي را شروع كرده بودند، فعاليت روي شنود هم تقويت گرديد و بعد تصميم‌گيري شد كه در مقاطعي اگر امكان‌پذير باشد ضرباتي هم وارد شود.

♦: آقاي دكتر، رجوي نقش عمده‌اي در واردكردن سازمان به فاز نظامي داشت، خاطره‌اي را نقل كرديد درمورد اينكه وي دنبال دسترسي به مسئولان نظام ازجمله آقاي قدوسي بود. به اين موضوع اشاره مي‌كنيد كه خودتان از آقاي قدوسي چه شنيديد؟

دكتر رضايي: اين رويداد در سال 60 است. در سال 59، منافقين ابتدا به نظام اعلام وفاداري كردند و گفتند ما به جبهه مي‌رويم و عليه عراقي‌ها مي‌جنگيم، اعلاميه‌هايشان اين‌طوري بود و در اهواز و بعضي‌ جاها هم تعداد كمي نيرو فرستادند، اما هيچ‌گاه هيچ عمليات واقعي و نظامي عليه عراقي‌ها انجام ندادند. بيشتر از نيروهاي خودي اطلاعات جمع ‌مي‌كردند و فقط اطلاعية تبليغاتي مي‌دادند. بعد فهميديم اينها تعدادي اسلحه و مهمات را جمع كرده و به تهران مي‌برند كه دوستان ما نسبت به آنها حساس شدند.

آقاي [غلامعلي] رشيد در دزفول و آقاي حسن باقري در اهواز بود. بعضي از دوستان در جبهة آبادان و ما سپاهي‌ها كلاً به منافقين حساس شديم [و هشدار] داده شد كه مراقب باشيد و نگذاريد اينها به خطوط [مقدم] بيايند. سال 59 تقريباً اين‌طوري بود تااينكه بعد از چند عمليات كه بني‌صدر ناكام شد، به تهران آمد و غائله 14 اسفند را درست كرد و اواخر سال 59 بعد از شروع جنگ يا شايد قبل از آن بود كه دوستان به من گفتند مسعود رجوي از ايران رفت و در پاريس مستقر شد. رجوي يك ماه و نيم قبل از جنگ به پاريس رفت.

علوي: دو ماه مانده به شروع جنگ.

دكتر رضايي: درحقيقت، بني‌صدر با چهارده اسفند وارد جبهه ضدانقلاب شد. تا آن موقع ايشان رئيس‌جمهور و فرمانده كل قوا بود، اما چهارده اسفند خط جدايي بني‌صدر به‌صورت رسمي از حكومت و رفتن وي به جبهة ضدانقلاب است. قاسملو اطلاعيه داد و در همين ايام از بني‌صدر حمايت كرد. مسعود رجوي كه تا آن موقع با بني‌صدر مخالفت مي‌كرد و نوعي تضاد و اختلاف باهم داشتند، از اين به بعد، پشت سر بني‌صدر قرار گرفت. دمكرات‌ها پشت سر بني‌صدر آمدند و عملاً سال 1359 در شرايطي به پايان ‌رسيد كه جبهة بني‌صدر و منافقين و دمكرات‌ها و كليه ضدانقلاب به هم پيوند مي‌خوردند. در سال 1360، رجوي مخفيانه از مرزهاي شرقي وارد ايران شد و باوجود اينكه هنوز بني‌صدر رئيس‌جمهور و فرمانده كل قوا بود، به سازمان دستور عمليات نظامي داد.

دكتر رضايي: ما در سال 1359، واحد اطلاعات سپاه را در بخش التقاط تجهيز كرديم و آماده برخورد ‌شديم.

♦: سازمان در سال 59 براي تحقق اهداف‌ درازمدت خود پيش‌قدم شد و مهم‌ترين فعاليتش در سال 59، در بخش اجتماعي بود و در همين بخش توانست بخشي از جامعه را شكل ‌دهد. بخش ديگر، درك واحد اطلاعات از رفتار و شيوه‌هاي سازمان است. بفرماييد شما به‌عنوان مسئول اطلاعات كشور از فعاليت‌هاي سازمان در سطح خُرد چه دركي داشتيد و چه تدابيري براي آن به كار بستيد؟

دكتر رضايي: ما در سال 1359، دلايل زيادي داشتيم كه منافقين دير يا زود دست به اسلحه مي‌برند و به همين دليل خودمان را براي رويارويي آماده مي‌كرديم. مطمئن بوديم كه سازمان به‌زودي از فاز سياسي وارد فاز نظامي مي‌شود. ببينيد، سازمان فقط در اسفند 1357 با انقلاب همراهي داشت و چالش‌هايي مثل انحلال ارتش يا سوءاستفاده از قهر آيت‌الله طالقاني را مي‌توانيم در فاز همراهي ناديده بگيريم.
 
در سال 58، درگيري‌هاي مجاهدين خلق با نظام در بُعد سياسي فوق‌العاده زياد شد. چه در رفراندوم و چه در بحث قانون اساسي به مخالفت پرداختند. بنابراين، سال 1358، فاز سياسي مجاهدين خلق عليه انقلاب است. سال 1359، فاز سياسي تشديد ‌شد و به اوج خود رسيد. آغاز سال 1360، ورود منافقين به فاز نظامي است. ما در فاز سياسي نمي‌توانستيم كار عملياتي عليه منافقين انجام دهيم. بااينكه ما مي‌دانستيم اينها دير يا زود دست به اسلحه مي‌برند، زيرا مسئولان نظام زير بار نمي‌رفتند و اگر كسي را دستگير مي‌كرديم حتماً با ما برخورد مي‌شد.

بزرگواراني مثل شهيد قدوسي و... درحد كار اطلاعاتي به ما حكم مي‌دادند كه مثلاً كار شنود بكنيم يا تعقيب و مراقبت بكنيم، اما به‌هيچ‌وجه زير بار دستگيري‌ نمي‌رفتند و كسي دستگيري‌ها را قبول نداشت. منافقين هم در فاز سياسي حركت مي‌كردند، منتها رفتار آنها در فاز سياسي‌ عليه انقلاب شديد بود. اعلاميه‌هاي تند مي‌دادند، قانون اساسي را رد كردند، قانون اساسي را تحريم كردند و راه‌پيمايي كرده بودند كه بروند امام را ترور كنند.

ما اگر حدس هم مي‌زديم بايد چند نفر را دستگير مي‌كرديم و از آنها بازجويي مي‌كرديم، ولي نمي‌توانستيم اين كار را انجام دهيم. به‌خاطر اينكه فضاي سياسي مناسب نبود. ما فقط تشكيلات التقاط و شناسايي‌هاي خودمان را قوي كرديم. شنودها را قوي كرديم، اما نمي‌توانستيم وارد دستگيري شويم تا اينكه وارد سال 1360 شديم.

♦:شما در صحبت‌هايتان در جلسه‌هاي گذشته روي يك نكته تأكيد داشتيد و به شكاف نسبتاً عميق‌ ميان درك مسئول واحد اطلاعات و واحد اطلاعات يا مسئولين نظام از مسائل اطلاعاتي و به‌خصوص سازمان مجاهدين خلق اشاره كرديد، اما در سال 1359، ما شاهد هستيم كه مسئولين نظام به سازمان درك نسبتاً زيادي پيدا كردند؛ من خاطرم هست سال 59 و احتمالاً ماه رمضان، در ميدان فلسطين سخنراني‌هايي گذاشته بودند، آيت‌الله بهشتي، آقاي هاشمي رفسنجاني و آيت‌الله خامنه‌اي سخنراني كردند و همة آنها در فاز سياسي عليه سازمان صحبت كردند.

به‌طور طبيعي، در كشور انقلاب شده و يك نظام اسلامي و متعهد به رأي مردم سركار آمده و تا زماني‌كه سازمان وارد فاز مسلحانه نشده بود طبعاً نمي‌شد عليه‌ آن دستگيري يا كار مسلحانه انجام داد. من مي‌خواهم اشاره كنم كه كار سيستم قضايي كشور كه دستور دستگيري نمي‌دهد و در بخش سياسي ـ فرهنگي افشاگري مي‌كند با كار اطلاعاتي شما، شايد هماهنگي استراتژيك نداشته باشد، اما هماهنگي عملي به چشم مي‌خورد. نظر شما دراين‌باره چيست؟

دكتر رضايي: نظام معتقد به برخورد سياسي با سازمان بود. مثلاً رجوي مي‌خواست كانديداي رياست‌جمهوري بشود، امام فرمود كسي كه قانون اساسي را رد كرده، چطور مي‌خواهد كانديداي رياست‌جمهوري شود؟ مقام معظم رهبري [آيت‌الله‌خامنه‌اي]، شهيد بهشتي و آقاي هاشمي هم در صحبت‌هايشان پاسخ منافقين را مي‌دادند و همان‌گونه كه آنها مبارزة سياسي مي‌كردند، نظام هم با آنها مبارزه مي‌كرد، اما اين مبارزة سياسي به اين معنا نبود كه همة نظام [آن را] قبول داشته باشد. آقاي بني‌صدر به‌هيچ‌وجه وارد اين فاز نمي‌شد. او به‌جاي اينكه با منافقين مبارزه كند با شهيد بهشتي و خط امام و نهادهاي انقلاب درگير مي‌شد. به‌جاي اينكه برود با منافقين درگير شود با ما درگير مي‌شد. منافقين نيز تشديد درگيري‌ها را دنبال نمي‌كردند تا نظام برخورد با آنها را زودتر شروع نكند.

آنها اطلاعيه مي‌دادند، ولي پشت‌صحنه بيشتر از روي صحنه فعاليت مي‌كردند. چون خود آنها هم نگران بودند كه اگر برخوردهاي سياسي را با نظام زياد كنند، قبل از اينكه بتوانند كاري كنند، دستگير مي‌شوند. بنابراين، هدف از فاز سياسي سازمان اين نبود كه از يك حدي جلوتر بروند و برنامة بعدي‌شان دچار اختلال شود. لذا اطلاعيه مي‌دادند و در نشرية مجاهد مطالبشان را چاپ مي‌كردند، ولي همچنان به تقويت تشكيلات و سازماندهي براي برخورد مسلحانه مي‌پرداختند. حتي چند نفر از اعضاي سازمان در مجلس اول، نماينده شدند و به اسم مجاهدين خلق رأي آوردند. تحت عنوان مجاهدين خلق تبليغات كردند، كانديدا دادند.

جمالي: تفاوت قضيه در سال 59 اين است كه سيستم اطلاعاتي سپاه، مجاهدين خلق را براي انقلاب تهديد تلقي مي‌كند و معتقد است اينها به نقطه‌اي مي‌رسند كه درگير مي‌شوند، اما مسئولان كشور و سياسيون مجاهدين خلق را تهديد تلقي نمي‌كنند.

♦: چرا، آنها هم منافقين را تهديد تلقي مي‌كنند. شما به همان نشست‌هايي كه مي‌گويم برگرديد. من خودم حضور ذهن دارم.

جمالي: چيزهايي كه شما مي‌گوييد من يادم هست. جمع‌بندي مسئولان اين بود كه بالأخره اينها بچه‌مسلمان هستند، منتها نسبت به روحانيت مسئله ‌دارند يا با بعضي مواضع نظام مشكل دارند، ولي به‌هرحال اينها داخل گردونه محسوب مي‌شوند. همه جمع‌بنديشان اين بود كه اينها الآن تهديد نيستند و براي برخورد با آنها اولويت وجود ندارد!

دكتر رضايي: در نيمة دوم سال 59، حساسيت‌هاي مسئولين بيشتر شد، منتها مسئله جنگ و درگيري‌هاي بني‌صدر به آقايون اجازه نمي‌داد كه روي خط [منافقين بروند.]

طاهري: آقاي رضايي، نكته ديگر اين بود كه اصولاً تهديد محسوس براي مسئولين، تهديد خشونت‌بار بود مثل تهديد كودتاي نوژه [نقاب].

جمالي: تهديد فرقان بود، كودتاي نقاب بود.

طاهري: همة اذهان به اين سمت و سو بود كه هنوز بقاياي سلطنت با تواني كه در اختيار دارند، مي‌توانند اِعمال تهديد و خشونت كنند. تهديدهايي كه ما داشتيم، تهديدهاي سازمان در حوزه سياسي ـ همان‌جور كه آقاي رضايي فرمودند ـ دادن اعلاميه و موضع‌گيري بود، نظام هم پاسخ مي‌داد. مثلاً دختر يكي از پيش‌نمازهاي مهم تهران جزء منافقين بود. ما قضيه را به پدر وي گفتيم. حاج ‌آقا گفت: اينها كه كاري نمي‌كنند. دو سه‌تا كتاب مي‌خوانند باهم محفل دارند [با خنده] حالا من نام نمي‌برم چون شخصيت برجسته‌اي است. مي‌گفت اينها كار خاصي نمي‌كنند. هيچ هم‌زباني بين ما و اين بزرگوار نسبت به مسئله تهديد وجود نداشت.

دكتر رضايي: بله، مشكل مي‌ديدند نه تهديد.

علوي: يكي از تاكتيك‌هايي كه سازمان در آن زمان استفاده مي‌كرد، مظلوم‌نمايي در ميان مردم و مسئولين بود. اگر خاطرتان باشد، شهلا حريري مطلق همسر دكتر فاضل بود. دكتر فاضل هم پزشك امام بود. حريري طرف‌دار سازمان بود و در سال 59 در روزنامه‌فروشي درگيري‌ فيزيكي ايجاد ‌كرد و مجروح شد. نشريه مجاهد هم اين را پيراهن عثمان كرد و با وي مصاحبه طولاني ترتيب داد. اتفاقاً لطف خدا شامل حال ما شد و همين مطلب در سال 61 خيلي به ما كمك كرد.

♦: آقاي جمالي، ببخشيد در قضيه چهارده اسفند 1359 رجوي تهران نبود؟

جمالي: نه. رجوي نبود.

♦: شما مطمئن هستيد؟

جوادي: بله، مطمئن هستم.

جمالي: تا آنجا كه من خاطرم هست، رجوي در تهران نبود.

علوي: معذرت مي‌خواهم، به اسم رجوي بيانيه مي‌دادند، اما نبود.

♦: از يك منبع موثق برايم نقل شد كه آيت‌الله بهشتي گفت آقاي رجوي يك آدم خودخواه و جاه‌طلب است. سرش را به آشغال‌هاي تهران و آسفالت‌ كوچه‌هاي تهران گرم كنيد... اين درحالي بود كه بعضي‌ها مثل شما در سپاه مي‌خواستيد او را و زماني‌كه براي عمل آپانديس آمده بود، دستگير كنيد. اگر اطلاعاتي دراين‌باره داريد، اشاره‌اي كنيد. چون اين اهميت كار اطلاعات را مي‌رساند درحالي‌كه مسئوليني مثل شهيد بهشتي روي سماجت و گشاده‌نظري معتقد به‌كارگيري رجوي هستند.

دكتر رضايي: ببينيد، مجاهدين خلق اولاً مثل كَنَه به مسئولين چسبيده بودند، چون تعداد زيادي از بچه‌هاي مسئولين با اينها بودند. از طرف ديگر، ازنظر اعتقادي هنوز به‌عنوان يك تهديد، تلقي نمي‌شدند جز افرادي مثل شهيد مطهري [كه به آنها حساس بودند] حساسيت روي اينها نبود. از بُعد سياسي يك‌ كم به اينها حساس شده بودند، ولي امام و شهيد مطهري از بُعد اعتقادي نسبت به منافقين حساسيت داشتند. خود منافقين فريب‌كاري مي‌كردند و دستشان را رو نمي‌كردند. لذا فاز سياسي آنها مثل خلق مسلمان و اينها نبود و حساسيت مسئولان كشور تا نيمة دوم 1359 فوق‌العاده كم بود.

در نيمة دوم سال 1359، حساسيت‌ها بيشتر شد و بني‌صدر كه قبول نداشت بايد با منافقين برخورد شود، در انتهاي سال با اينها يكي شد. آقايون ديگر هم در بينشان اختلاف بود، ولي معتقد بودند بايد جواب منافقين را داد. اگر اطلاعيه دادند يا اگر حرفي زدند، بايد جواب آنها را داد و بايد جوان‌هايي كه با اينها هستند را آگاه كرد كه اينها انحراف دارند، نبايد گذاشت اين‌همه جوان در اطراف اينها باشند. مسئله جنگ و درگيري‌هاي بني‌صدر هم يك نوع غفلت در مسئولان كشور به وجود آورد؛ يعني ذهن‌ها را به‌سمت جنگ و درگيري‌هاي بني‌صدر سوق داد، كه براي مجاهدين فرصتي بود تا بتوانند از اين فضا حداكثر استفاده را براي رشد خودشان داشته باشند.

♦: من يك سؤال در ذهنم مانده است، شما به‌عنوان كسي كه واحد اطلاعات سپاه را راه انداختيد، چطور سراغ خود رجوي نرفتيد؟ اصلاً به اين فكر كرديد كه حكم بگيريد و وي را دستگير كنيد؟ با آيت‌الله قدوسي هماهنگي نهايي داشتيد. اصلاً اين ايده به ذهنتان آمد كه سَر قضيه را بزنيد؟

دكتر رضايي: زماني‌كه رجوي از ايران بيرون رفت، كسي نمي‌توانست كوچك‌ترين كاري بكند. كسي حكم نمي‌داد. خود امام هم معلوم نبود موافقت مي‌كرد.

♦: آقاي دكتر، در ذهن خود ايده اين كار را داشتيد؟

دكتر رضايي: نه نداشتيم، چون زمينه پذيرش وجود نداشت. براي ما مهم نبود چه زماني اينها را دستگير ‌كنيم، اما دنبال اشراف اطلاعاتي بر آنها بوديم كه به‌محض اينكه شروع كردند ما ديگه امان ندهيم. مشكل ما اين بود كه در سوارشدن بر سازمان عقب‌ماندگي داشتيم. واقعيت اين بود كه ما سازمان اطلاعاتي رسمي كشور نبوديم. كسي از ما نمي‌خواست كار اطلاعاتي كنيم. بالعكس اگر مي‌فهميدند، با ما برخورد مي‌كردند.

يعني ما يك سازمان اطلاعاتي متكي به شخص امام بوديم. البته من خدمت مقام معظم رهبري [آيت‌الله خامنه‌اي] مي‌رفتم و به ايشان گزارش مي‌دادم. آقاي هاشمي و شهيد بهشتي انصافاً همراهي مي‌كردند. آقاي قدوسي همراهي مي‌كردند، اما همراهي با يك سازمان رسمي يا وزارت اطلاعات رسمي با سازماني كه به‌صورت خودجوش و بنا به احتمالات به وجود آمده بود، خيلي متفاوت است.

سال 1360 سال سرنوشت انقلاب است. در اين سال سران سازمان مجاهدين خلق(منافقين) وارد فاز نظامي مي شوند و اقدامات مسلحانه را در برنامه سازماني خود قرار مي دهند. طبق برنامه مسعود رجوي، قرار بر اين بود از فضاي بوجود آمده ناشي از اختلافات بني صدر و ديگر نهادهاي انقلابي حداكثر بهره برداري شود و با همراهي گروهك هاي غيرقانوني در كردستان، سران انقلاب ازبين بروند و منافقين كشور را به دست بگيرند.

بخشي از جلسه هجدهم تاريخ شفاهي دكتر محسن به بررسي راهبرد جديد سازمان مجاهدين خلق(منافقين) در فرآهم آوردن مقدمات اقدام مسلحانه عليه نظام اختصاص دارد.

مشروح اين بخش از گفتگو به نقل از كتاب خاطرات شفاهي دكتر محسن رضايي راه (در شرف انتشار) به شرح ذيل است:

♦:  در جلسه گذشته درباره سازمان مجاهدين خلق (منافقين) بحث‌هاي جالب و قابل‌توجهي صورت گرفت و به سرفصل‌هاي رفتار منافقين در سال‌هاي 1359 ـ 1358 اشاره شد. سازمان مجاهدين در سال 1360 وارد فاز مسلحانه شد. لطفاً اقدامات منافقين را در اين مرحله مورد تجزيه‌و‌تحليل قرار دهيد.

دكتر محسن رضايي:  سال 1360 سال سرنوشت انقلاب اسلامي است، زيرا قريب دو سال و اندي از پيروزي انقلاب گذشته و حجم فعاليت‌هاي مخالفين و دشمنان و حجم فعاليت‌هاي نيروهاي انقلاب در اين سال آن قدر عظيم و گسترده است كه مي‌توان آن را مهم‌ترين سال انقلاب اسلامي دانست. ما در ابتداي سال 1360 ورود مسعود رجوي به ايران را داريم. او در ايام تعطيلات عيد نوروز از مرزهاي شرقي كشور [يعني] از ناحية سيستان و بلوچستان به‌صورت مخفي وارد ايران شد. نحوة ورود او به اين دليل مخفيانه بود كه نمي‌خواست كسي از حضور او در ايران مطلع شود.

رجوي حدود ده دوازده جلسه با شوراي مركزي گذاشت تا آنها را قانع كند وارد فاز مسلحانه شوند. جلسات او با اعضاي شوراي مركزي مانند موسي خياباني و مهدي ابريشم‌چي و كادرهاي ديگر در تهران تشكيل مي‌شد. ما بعداً ازطريق آقاي فرهادي و روستايي و چند نفر ديگر اطلاعات خوبي به دست آورديم. البته آن موقع ما اطلاعي از اين جلسات نداشتيم و محتواي جلسات را هم نمي‌دانستيم، ولي معلوم شد كه جلسات بسيار مهمي بوده و مسعود رجوي تلاش مي‌كرد شوراي مركزي سازمان [مجاهدين خلق] را قانع كند تا وارد درگيري با جمهوري اسلامي شوند. ولي آنها بنا به دلايلي زير بار وي نمي‌رفتند.

حرف مسعود رجوي اين بود؛ باتوجه‌به شرايطي كه پيش آمده، مي‌توانيم با بني‌صدر به يك اتحاد استراتژيك برسيم، عملاً قوه مجريه در اختيار ما است. كافي است نهادهاي انقلابي و افرادي مثل آيت‌الله بهشتي و آيت‌الله خامنه‌اي و آقاي هاشمي و ديگران را از سر راه برداريم و با كمك بني‌صدر كل كشور را به دست بگيريم. بالاخره رجوي توانست افرادي مثل خياباني و ابريشم‌چي و ديگران را قانع كند و شوراي مركزي نيز با وي همراهي كرد. اين جلسات در فروردين ماه سال 60 به نتيجه رسيد و منافقين پروژه و برنامه جديدي را از اواخر فروردين و اوايل ارديبهشت‌ماه سال 60 شروع كردند.

قبل از اين تصميم‌گيري، حوادث چهارده اسفند سال 59 پيش آمده و بني‌صدر با حزب دمكرات و قاسملو در كردستان همراه شده بود. قاسملو همان زمان اطلاعيه داد و از بني‌صدر حمايت كرد. گروه‌هاي ديگري هم كه ازنظر سياسي با بني‌صدر مخالفت داشتند، اواخر سال 1359 اعلام مواضع مشترك كردند. بنابراين، منافقين وقتي وارد كار شدند، روي كردستان حساب ويژه باز كرده بودند و فكر مي‌كردند گروه‌هاي فعال در كردستان با آنها هستند. روي بني‌صدر نيز حساب كرده و بني‌صدر را از خودشان مي‌دانستند و فكر مي‌كردند مي‌توانند از تشكيلات و امكانات بني‌صدر در دولت، استفاده كنند.

از يك طرف، سازمان مجاهدين خلق دوازده تا پانزده هزار عضو تشكيلاتي و حدود هفتاد و هشتاد هزار نفر هوادار در داخل ايران داشت و امكانات وسيع و گسترده‌اي در اختيارش بود. وقتي خودشان را با بني‌صدر و دمكرات‌ها و به‌احتمال قوي قدرت‌هاي خارجي همراه ‌ديدند، تصور كردند مي‌توانند جمهوري اسلامي را سرنگون كنند. اين يك تصور طبيعي بود و براي آنها خيلي كار سختي نبود.

از طرف ديگر، ايران هم درگير جنگ شده و با گذشت شش ماه از جنگ، ارتش ايران موفقيتي به دست نياورده و در چهار حملة بزرگ شكست خورده بود. يكي از دلايلي كه بني‌صدر به تهران آمد و جنگِ با نظام را شروع كرد، اين بود كه در مقابله با صدام هيچ دستاوردي نداشت. يا بايد از فرماندهي كل قوا استعفا مي‌داد و كنار مي‌رفت يا مي‌بايست كاري مي‌كرد كه شكست‌هاي خود را توجيه كند و بپوشاند. فرض بني صدر اين بود كه ديگر نمي‌تواند نيروهاي عراقي را از ايران بيرون كند، درحالي‌كه بخش‌هاي زيادي از پنج استان كشور در اشغال صدام بود.

آمدن مسعود رجوي در فروردين‌ماه سال 60 و ترغيب سازمان مجاهدين خلق براي انجام عمليات نظامي، نوعي هماهنگي با صدام، فرانسوي‌ها و اروپايي‌ها بود. ما به‌آساني نمي‌توانيم بگوييم كه بين رجوي و امريكايي‌ها و انگليسي‌ها مراوده‌اي بوده است يا خير، ولي مي‌توان گفت كه با فرانسوي‌ها حتماً هماهنگ كرده و با شرايطي كه در ايران بود، به‌احتمال قوي پيروزي خودشان را صددرصد مي‌دانستند. اما چندتا مشكل پيش روي آنها بود؛ اولين مشكل اين بود كه مي‌خواستند هواداران و كادرهاي تشكيلاتي خود را به راه بيندازند و دست به اقدام نظامي بزنند.

آن موقع تشكيلات منافقين در كشور عمدتاً با مظلوم‌نمايي فعاليت مي‌كرد و حداكثر كار سياسي انجام مي‌داد. مثلاً تظاهرات مي‌كردند يا بعضاً نشريه پخش مي‌كردند، تبليغات و انتقاد مي‌كردند، اما حالا مي‌خواستند در مدت دو ماه تشكيلات عريض و طويل و حجيم سازمان را از فاز سياسي وارد به فاز نظامي بكنند. كار بسيار سختي بود.

اولاً، بايد اعضا را ازنظر روحي و رواني آماده مي‌كردند و اين بدنة عظيم را روي خط درگيري با نظام مي‌آوردند.ثانياً، تعداد زيادي از هواداران، امام را قبول داشتند و حتي بعضاً به امام معتقد بودند و شايد فكر مي‌كردند مسعود رجوي و اينها در خط امام هستند. كمااينكه آنها هنوز تا اين تاريخ امام را مورد حمله علني قرار نداده بودند و سعي مي‌كردند حريم امام را حفظ كنند، ولي ساير مسئولان كشور را تماماً به باد انتقاد مي‌گرفتند. البته به نظام هم تعريض مي‌زدند، ولي هميشه نوعي پنهان كاري را حفظ مي‌كردند.

بنابراين اولين كاري كه كردند اين بود كه اعضاي تشكيلات و همچنين هواداران را آرام‌آرام به درگيري با نظام بكشانند. اولين اقدام منافقين ترتيب‌دادن راه‌پيمايي مادران زندانيان مسلمان در ارديبهشت‌ماه سال 1360 بود. شايد فكر مي‌كردند با اين كار نظام با آنها برخورد مي‌كند، تعدادي از اينها كشته و زخمي مي‌شوند و اين حادثه انگيزه‌اي براي شروع درگيري با نظام خواهد شد.

از طرف ديگر، به هوادارانشان خط دادند كه سر چهارراه‌ها كه نشريه مي‌فروشند، مثل گذشته نباشند. اولاً علامت سلامتي بزنند و يك زندگي نيمه‌مخفي داشته باشند و حركت چريكي و ادبيات چريكي را به آنها آموزش دادند. اين رويه را به‌تدريج به بدنة بيشتري از سازمان تعميم دادند و از آنها خواستند كه درگير بشوند، پرخاش كنند و با پرخاشگري عملاً درگيري‌ها را شروع كنند. براين‌اساس مي‌توان گفت كه در ارديبهشت سال 60، فضاي شهرهايي مانند تهران، اصفهان، تبريز، مشهد ملتهب شده بود.

فضاي سياسي خرداد سال 1360

من در خرداد 1360، خيلي نگران بودم و حالت بي‌تابي به من دست داده بود. بچه‌هاي ما در بخش امنيت تشكيلات خوبي راه انداخته بودند، ولي هرچه من فشار مي‌آوردم كه الآن شبكه‌ها، محل‌هاي استقرار، خانه‌هاي تيمي و انبارهاي اسلحه و مهمات سازمان كجاست، از بخش امنيت، خروجي زيادي براي من نمي‌آمد. بچه‌هاي خيلي خوبي هم آمده بودند، ولي هرچه من فشار مي‌آوردم كه الآن شبكه‌ها كجا مستقرند؟ [انبار] اسلحه‌ها كجا است؟ چه بحث‌هايي مي‌كنند؟ الآن برنامه‌شان چي هست؟ منافقين چه برنامه‌اي دارند؟ پاسخ درخوري دريافت نمي‌كردم.

بين دوستان ما اختلاف‌نظر بود. يك گروه مي‌گفتند تصورات جناب‌عالي واقعيت ندارد و منافقين نمي‌توانند كار تعيين‌كننده‌اي انجام دهند و بعيد است اينها دست به اسلحه ببرند. اما من با چندتا از دوستان ديگر معتقد بوديم منافقين بايد دير يا زود دست به اسلحه ببرند. ماجراي حوادث چهارده اسفند 59 من را خيلي حساس‌تر كرد. از قبل، ما منتظر بوديم كه منافقين يك روز دست به اسلحه ببرند، اما چهارده اسفند بيشتر ما را حساس‌ كرد.

حوادث ارديبهشت‌ماه ـ كه التهاب را در سطح جامعه بالا آورده بودند ـ من را بيشتر حساس كرد و لذا فشار زيادي روي آقاي جمالي و ديگر دوستان امنيت مثل آقاي شيرازي ـ كه آن موقع معاون من بود ـ و آقاي دلداري آوردم كه بايد به هر طريق [ممكن] از سازمان، اطلاعات بيشتري كسب كنيد. البته، من ازنظر اخلاقي معمولاً كم با دوستانم برخورد تند مي‌كردم، اگر من زبان پرخاشگري ‌داشتم، بايد حداقل به هر كدامشان ده دوازده‌تا فحش مي‌دادم، منتها ازنظر اخلاقي من هميشه مسائل را درون خودم مي‌ريختم و با همان زبان دوستانه فشار مي‌آوردم كه عجله كنيد. من نگران و مضطرب هستم.

♦: آقاي دكتر، غير از قضية 14 اسفند چه مسائلي سبب نگراني شما شده بود؟

دكتر رضايي: تشخيص من اين بود با علائمي كه مي‌ديدم، منافقين دير يا زود دست به اسلحه مي‌برند؛ يعني حادثه را خيلي نزديك‌تر از سال 59 مي‌ديدم. خوشبختانه سرنخ‌هايي به دست آمده بود و ما در خرداد سال 59، اولين عملياتمان را با توكل بر خدا عليه منافقين شروع كرديم و يكي دوتا خانه را در كرج و دوتا خانة تيمي را در تهران زديم و اطلاعات بسيار ذي‌قيمتي به دست آورديم. فكر مي‌كنم بيش از ده پانزده نفر از كادرهاي منافقين را گرفتيم كه آنها هم اطلاعات خيلي خوبي به ما دادند. اين تنها يكي از مشكلات ما بود.

مشكل ديگر ما اين بود كه  اگرچه مسئولان كشور نسبت به منافقين حساس شده بودند، دادستاني خيلي حساس شده بود، شهيد قدوسي حساس شده بود، مسئولان كشور حتي در مراسم مختلف عليه منافقين حرف مي‌زدند، سخنراني مي‌كردند، ولي فضا درحدي نبود كه اگر اطلاعاتي به دست آورديم، بتوانيم [اعضاي سازمان را] دستگير كنيم. بنابراين، فضاي سياسي، آمادگي برخورد با منافقين را به ما نمي‌داد. در فضاي دروني خود سپاه و اطلاعات هم اين آمادگي وجود نداشت. تااينكه در نيمة دوم خردادماه، مسائل شتاب گرفت. جبهة ملي اطلاعيه‌اي عليه لايحة قصاص كه شهيد بهشتي به مجلس فرستاده بود، دادند و گفتند قصاص بايد برداشته شود.

امام روي اين موج آمد و سخنراني كرد و فرمودند جبهة ملي كه اعلام كرده مخالف قصاص هستند، اينها مرتد هستند. آنها يك حكم مسلم اسلامي و حكم الهي را زير سؤال برده و مرتد هستند؛ مگر اينكه همين امشب بيايند اعلام كنند كه اين اعلاميه مال ما نبوده است يا اين اعلاميه را قبول نداريم. اشتباه بزرگ جبهة ملي اين بود كه براي 25 خرداد 1360 در ميدان فردوسي اعلام راه‌پيمايي و تجمع كرد. شب قبل كه امام اعلام موضع كرد، فردا صبح شايد بيش از يك ميليون نفر در ميدان فردوسي جمع شدند. من هم به آنجا رفته بودم. جمعيت موج مي‌زد شعار مردم اين بود كو جبهة ملي؟ فضا كاملاً در تسخير نيروهاي انقلاب قرار گرفت.

فكر مي‌كنم فرداي آن، روز 26 خرداد، مجلس اعتبارنامة بني‌صدر را رد كرد. امام چند روز قبل حكم فرماندهي كل قوا را از ايشان گرفته بود، مجلس شوراي اسلامي نيز عدم كفايت سياسي‌ وي را اعلام كرد و فرداي آن روز هم امام بني‌صدر را با استناد به مصوبه عدم كفايت سياسي مجلس شوراي اسلامي، عزل كرد. بلافاصله، منافقين براي 30 خرداد اطلاعيه داده و اعلام راه‌پيمايي مسلحانه كردند و درگيري‌ها شروع شد، ولي بني‌صدر ديگر از صحنه خارج شده بود و از 30 خرداد درگيري مسلحانه بين نيروهاي انقلاب و منافقين در خيابان‌هاي تهران و مراكز استان‌هاي بزرگ شروع شد.

آن موقع اگر ده پانزده نفر از ما شهيد مي‌شد، پانزده بيست نفر هم از آنها كشته و زخمي مي‌شد. تقريباً در روزهاي اول درگيري معادل هم بوديم. آنان با همه چيز مثل تيغ‌ موكت‌بري مي‌زدند و بيشتر افرادي كه ريش داشتند، مورد حمله قرار مي‌گرفتند. مثلاً داماد آقاي جلالي خميني امام‌جماعت مسجد نارمك را در خيابان زدند. خلاصه به هركسي مي‌رسيدند پاسدار و بسيج و حزب‌الّلهي مي‌زدند. ما هم شروع كرديم، ولي عقب‌ماندگي ما كاملاً محسوس بود. باوجود‌اينكه قريب دو سال بود كه مي‌خواستيم آرايش بگيريم، اما بنا به دلايل خيلي زياد ازجمله عدم آمادگي سياسي و ترس از اينكه مسئولان سياسي با ما برخورد كنند يا عدم باور خيلي از دوستان خودمان، از منافقين عقب بوديم.

ردپاي سازمان در دانشگاه‌ها

شوراي مركزي سازمان مجاهدين اختيارات زيادي داشت و مي‌توانست، رده دوم سازمان را شكل دهد. همين‌طور رده‌هاي مختلف پشت‌سرهم در سازمان وجود داشت. در اوايل رئيس‌جمهوري بني‌صدر، اينها ميانة خوبي با وي نداشتند ولي از سال 59 ارتباطات سازمان با بني‌صدر شروع شد.

رضا جوادي: انقلاب فرهنگي هم اواخر سال 58 و اوايل 59 بود.

دكتر رضايي: انقلاب فرهنگي يك زمينه چالش ميان منافقين و نظام بود. و نظام مصمم بود كه دانشگاه‌ها را از دست منافقين و سلطنت‌طلب‌ها دربياورد.

اكثر دانشگاه‌ها تبديل به پادگان، ستاد جنگ و اسلحه‌خانة‌ گروه‌ها شده بود كه بيشتر آن مربوط به منافقين بود. آنها جداي از موج فعاليت‌ها و چالش‌هاي سياسي، اكثر دانشگاه‌هاي بزرگ كشور را به اسلحه‌خانه تبديل كرده بودند. مثلاً بخش مهم گارد دانشگاه تهران در دست منافقين بود. حتي در دانشگاه تهران آر.پي.جي. و تيربار داشتند و جاهاي حساس را گرفته بودند و فكر مي‌كردند حكومت وارد دانشگاه نخواهد شد. لذا اين جاها را به‌عنوان خلأ پر كرده بودند تا بعد از استقرار دولت بتوانند آنجا را نگه دارند و بمانند. درحقيقت ما با سازماني كه در بُعد تشكيلاتي، در بعد نظامي [و] در بعد سياسي فعاليت مي‌كرد، مواجه بوديم.

انقلاب فرهنگي گرچه آن موقع اسمش انقلاب فرهنگي بود، ولي بيشتر جنبة مبارزة سياسي با سلطنت‌طلب‌ها و پاك‌سازي دانشگاه‌ها از فرهنگ شاهنشاهي و همچنين از دست منافقين را داشت. بنابراين، انقلاب فرهنگي به‌معناي تحول در فرهنگ يا در متون درسي اتفاق نيفتاد؛ بلكه بيشتر براي پاك‌سازي آثار رژيم شاهنشاهي و بيرون‌كردن منافقين از دانشگاه‌ها بود.

سازماندهي مجاهدين خلق در خارج از كشور

اسدي: يك عده از اعضاي سازمان در سال 58 بيرون از كشور رفتند. آقا غلامرضا مي‌گفت تعدادي از اينها از اول انقلاب به خارج از كشور رفته و براي آينده سازماندهي كرده بودند.

دكتر رضايي: منظورشما در سال 58 است؟

جوادي: بله. بخش كوچكي از سازمان به سرپرستي عباس داوري به كردستان عراق رفت و در آنجا مستقر شدند تا بتوانند با خارج روابط برقرار كنند. داوري عضو شوراي مركزي سازمان بود و در فاز نظامي باقي ماند.

دكتر رضايي: اسامي شوراي مركزي را هم بگوييد؛ غير از رجوي و خياباني و ابريشم‌چي، محمد حياتي هم بود؟

جوادي: حياتي مسئول روابط بود. اول داوري بود، اما وقتي داوري به خارج رفت، حياتي مسئول شد.

طاهري: اشرف ربيعي[1] هم بود؟

جوادي: نه، اشرف پيش رجوي نبود.

دكتر رضايي: نه [ربيعي] نبود. مريم عضدانلو[2] كي آمد؟

جوادي: حالا قضيه مريم عضدانلو را بعداً مي‌گوييم. او در بخش دانشجويي و در ستاد علوي بود. ابريشم‌چي را ديده و با وي ازدواج كرده بود. بعد داراي مرتبه بالاتري در دانشجويي شد، ولي در تشكيلات سازمان نمودي نداشت. حياتي مسئول روابط بود.

دكتر رضايي: درست است. آن موقع محدثين كجا بود؟

جوادي: محدثين يكي از نيروهاي محمد حياتي بود.

دكتر رضايي: احتمالاً [محمود] عطايي هم بود.

جوادي: در شوراي مركزي سازمان، محمد حياتي بعد از عباس داوري مسئول روابط عمومي بود. عطايي نيز مسئول شهرستان‌ها بود. محمد ضابطي هم بعد از ابريشم‌چي مسئول بخش اجتماعي بود. آقاي زركش هم در شوراي مركزي بود. ابريشم‌چي، موسي خياباني و رجوي هم كه شما فرموديد. اينها شوراي مركزي بودند بجز اين سه‌تا، عطايي ...

اسدي: شانزده نفر در شوراي مركزي سازمان بودند؟

جوادي: نه. ببينيد شوراي مركزي شش نفر بودند؛ يك نفر در رأس بود و پنج نفر ديگر رجوي، خياباني، ابريشم‌چي، زركش، محمود عطايي، ضابطي، حياتي نيز جابه‌جا مي‌شدند.

دكتر رضايي: شوراي مركزي سازمان هفت نفر بودند؟

جوادي: مثلاً داوري قبل از اينكه به خارج برود، [در شوراي مركزي] بود و بعداً حياتي جاي وي رفت تو شورا.

دكتر رضايي: مسعود رجوي چند ماه بعد از شروع جنگ در اسفندماه 1359، به پاريس رفت و ما [اطلاعات سپاه] و بقيه دستگاه‌هاي اطلاعاتي كشور از خروج رجوي از ايران مطلع نشده بوديم. اين نكته قابل‌توجه است كه گرچه امريكا و شوروي محور جنگ بودند، ولي فرانسه هم در صحنه نبرد در جبهه عراق فعال بود و عراق با فرانسه رابطة بسيار نزديك داشت؛ يعني با اينكه شوروي بيشترين تجهيزات را به عراق مي‌داد، اما رابطة شخص صدام با فرانسه خيلي خوب بود.

بعد از اينكه صدام حسن البكر را كنار زد، عملاً خودش رئيس‌جمهور، نخست‌وزير و فرمانده كل قوا شد و رابطة عراق با فرانسه بيشتر تقويت گرديد. هم‌زمان با رفتن مسعود رجوي به پاريس و رئيس‌جمهور شدن صدام و رابطة بسيار نزديك و صميمانه‌ بين صدام، رجوي و ياسر عرفات، قطعاً مسعود رجوي از حملة عراق به ايران اطلاع داشته و منافقين هرچند در ابتدا، مواضع ضدصدام در پيش گرفتند، ولي معلوم بود كه از حملة عراق به ايران اطلاع داشتند. درحقيقت، رابطه خوب فرانسه با سازمان آزادي‌بخش فلسطين و دوستي صدام، ياسر عرفات و مسعود رجوي، رفتن وي را به پاريس در آستانه شروع جنگ توجيه مي‌كند.

[1]. اشرف ربيعي در سال 1329، به دنيا آمد. وي در سال 1350، جذب سازمان مجاهدين خلق (منافقين) شد. در سال 1354، با علي‌اكبر نبوي ازدواج كرد، اما شوهرش در درگيري با ساواك كشته شد و ربيعي در سال 1358، با مسعود رجوي ازدواج كرد. او در عمليات نيروهاي اطلاعاتي در 19 بهمن 1360، كشته شد.

[2]. مريم قجَر عضدانلو معروف به مريم رجوي در سال 1332، به دنيا آمد. او در سال 1358، با مهدي ابريشم‌چي ازدواج كرد و در سال 1364 بعد از انقلاب ايدئولوژيك منافقين، با مسعود رجوي ازدواج نمود.

 

 

منبع:

1. مركز اسناد و تحقيقات دفاع مقدس

2. پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس شهید حاج قاسم سلیمانی

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد